تبليغاتX
تلخابه
 
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
افشین قطبی
 

آدم ها ی بزرگ با قلبی آرام سخن می گویند و هرگز ، آشفته دیده نمی شوند.

آدم های بزرگ به آدم های کوچک  درس های بزرگ می دهند . آدم های کوچک به آدم های بزرگ فکر می کنند و آدم های بزرگ ، بزرگ و بزرگ تر می شوند .

 چقدر آدم های بزرگ کمند .

افشین قطبی عزیز ، تو یک آدم بزرگی . بزرگ و بی نظیر . قوانین متافیزیکی دنیا برای آدم های بزرگ تفاوت دارد . موفقیت ، زاییده ی قانون آدم های باشرافت و بزرگ است .آدم های بزرگ محکوم به موفقیت هستند

 

نخست : فردا روز سرنوشته .

دو دیگر : از همه ی برادرای محترم یگان ویژه که دیشب مثل گرگ افتادن میون ملت بد بخت ، تشکر می کنم و این سوال را می پرسم که : تا کی ؟

 غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود     عجب فتادن مرد است در کمند غزال

 

 

 

 

 

 

 
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
 

داشتم ایمیلام و چک میکردم . آدم گاهی چیزایی می بینه که یه مقدار برای مغزش ثقیله . دوستی که توی جشنواره فرش ٬کاشان باهاش آشنا شده بودم  و تبریزی بود برام ایمیل زده بود و حالم و جویا شده بود .

این کجاش عجیبه ؟

عجیب نیست ٬ ماها چن قدمی همیم و از حال هم بی خبر ؟هرکی سرش شلوغ تر باشه کلاس کارشم بیشتره . محدوده ی آدمای دور و برش کوچیک می شه و توی خودش میمیره .

از همه ی بچه هایی که توی نمایشگاه قرار گذاشتن و ما سعادت نداشتیم ببینیمشون معذرت می خوام و از همه ی اونایی که گمون می کنن من سرگرم پول در آوردن وتلاش برای زندگی بهترم . از همه ی اونایی که دوستیمون اتوبان یک طرفه است و کک ما هم نمی گزه . از همه ی اونایی که ما طلب بابامون داریم . ا زهمه ی اونایی که توی دلای بزرگشون یه جا برای ما باز کردن و ما هم گیر دادیم به دل خیلیا که جایی برای ما ندارن .

 

نخست : نمی دونم چرا هرچی میدوم ٬ عقب تر میرم . خدایا من کی می رسم

دو دیگر : برنامه ریزی که می کنم مشکلات فراموشم می شه . ولی یه کم که برنامه ریزیه به هم می خوره انگار دنیا روی سرم خراب شده .

سه دیگر : بودن یا نبودن ٬ همیشه مسئله این است . واقعا آدمی که مردده باید چکار کنه ؟

چهار دیگر : امیدوارم بتونم این نمایشه رو هم روی صحنه ببرم هم اگر شد و توانش بود رادیویی کارش کنیم . شخصیت موشه چقدر مثل خودمه . در خود فرو رفته و ناچار ...

پنج دیگر : خدایا من به تو شک ندارم . چرا نگاه نکردم ؟؟؟؟

 

به باران که می زنم

پلک تمام پنجره ها می پرد

های شما

از رمیده ی ما خبری دارید ؟

 

 

 

 

 

 
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
 

این نوشته رو چند وقت گذشته توی ماشین گفتم . مجری برنامه آهنگ بهاران بودم و داشتم تو ی ذهنم دنبال یه متن خوب برا ی شروع می گشتم . امشب توی خرت و پرتا یافتمش : 

به پایان خواهد رسید

پرنده ای که سوی  تو آمد

و کاغذی که رسید

به حرف آخر عشق

به قاصدک

به رها .

 

 

نخست : ماجرای این  هیچ ربطی به اون بابا امین پور نداره

دو دیگر : روز خیلی خوبی بود . شروع برنامه ریزی برای زندگی و خبر های خوش دیگر برای من

سه دیگر : دیروز بعد از مدت ها برد پرسپولیس حسابی چسبید . داشتیم میمردیم .

چهار دیگر : معتاد به فیلم دیدن شدم . هنوز اعتقاد دارم وودی آلن یه نابغه اس

 

 

 

 

 

 
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
خریت
خوشا به حال احمق ها که ملکوت آسمان و زمین ا ز آن آنهاست و لعنت به آن کسی که آگاهم کرد .

خوش به حال تویی که مثلا در انتظار گودو رو وقتی که برای اولین بار و شاید اولین و آخرین بار خوندی و توی دلت گفتی چه آدمای کم عقلی پیدا میشن  ... . با چه اطمینانی حرف میزنی . به این اطمینانت حسادت می کنم .

 این یه ژست روشنفکری نیست ٬ یه اعتراف .  یک اعتراف کشنده . لعنت به اون کسی که راه آگاهی رو چند ساله که به من نشون داد . کاش راه برگشتی به سمت خریت بود ...

 

نخست : ما که حوصله ی کتاب خوندین نداریم . فیلم پیشنهاد کنید لطفا .

دو دیگر : هنوز موندم عبدالکریم سروش وقتی که به گذشته فکر میکنه  از خودش چه چیزی به  یاد میاره . آدمی احمق یا مومن ؟ .  آرزو می کنم که جسارتش بیشتر بشه و حرف هایی رو که مطمئنم توی ذهنشه جدای از سیاست بودن یا نبودن که برای او نبودن را رقم می زنه به زبون بیاره .

سه دیگر :  وقتی یه دیوانه ای مثل اون خانم که اسم خودش و گذاشته کولی و تکیه کلامش هم " به شدت " هست می شه روزنامه نگار ٬ تحلیل گر ٬ منتقد سینما ٬ نقاشی٬ داستان ٬ شعر و کلا هنر  اطرافیانش هم بها میدن و هر چرتی که بگه می پذیرن ٬ باز هم بگو من اشتباه می کنم که می گم : زندگی سکس ٬ مشتقاتش و دیگر هیچ ...  اونم توی جامعه ی بیمار ما که کولی ها خوب بلدن چه جوری افسار بندازن گردن این مردای ندیده ی بدبخت .

چهار دیگر : دوست دارم وودی آلن عزیز

 

 

 

 

 

 

 

 
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
عید خاک
 

بهار آنقدر برای من زیباست و سترگ که تمام بدبختیام و که این روز ها کم هم نیستن ٬ فراموش می کنم و خوشحالم از اینکه این یکی و ازمون نگرفتن . هنوز هفت سین و داریم و مردم با عشق لباس نو می خرن و همه جا شلوغه . مردم هم ناخواسته مهربون می شن .

این که می گم نگرفتن اصلا ربطی به حرفای سیاسی نداره منظورم دقیقا سرچشمه ی  اون یا مقلب ا ل... بی ربط که نه تنها هیچ سنخیتی با هفت سین نداره بلکه گور بابای ما و تمدن و آب بسته ـ قرن هاست ـ .

 به هرحال همیشه اسم نوروز که میاد یاد اون شعر شاملو می افتم : بهار خنده زد و ارغوان شکفت ... بهار بدون این شعر و این شعر بدون بهار معنی نداره . ولی امسال ویژه نامه ی اعتماد توی همون صفحه ی نخست یه مطلب بسیار زیبا از حمید رضا ابک چاپ کرده بود که به نظرم عالی اومد و حسابی دلم گرفت :

نوشت بهار ٬ قلمش ایستاد

نه سبزی به چشمش آمد و نه خرمی

نوشت نوروز ٬ نشد

اصلا چه فرقی داشت امروزش با دیروز

نوشت سال نو ٬ غمش گرفت

حال و روز که نو نباشد ٬ سال و ماه چه تفاوتی میکند

دیوان حافظش را باز کرد

ما آزمودیم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

بلند شد ٬ خیره ماند و رفت

بیرون ٬ سپیده دمان تمام مردم یک شهر

آرزو هایشان را بر سر تنگ بلور ٬ قسمت می کردند

انگار نه انگار که اینجا ٬ مردی در آستانه ی یک حیرت عظیم

بی حرف و آرزو به میهمانی عید خاک می رود .