یک اتفاق ساده
بر عکس هوای این روزهای تهران باد و باران با هم به سمت مردم مغموم حمله ور شده بود .
روبروی برج گلدیس ایستاده بودیم و خیلی سریع با دو نفر دختر جوان دیگه چپیدیم توی تاکسی به مقصد انقلاب .
خوشحال بودم . خیلی خوشحال بودم . دکتر بد جوری این روز ها روی مخم می رفت که بیا برو دماغت عمل کن خیلی عوض می شی.
تاکسی از توی خیابون شهدای ژاندارمری پیچید توی بلوار شهید گلاب . هنوز موتورش دور نگرفته بود که راننده با دیدن مردی که وسط بلوار روی زمین افتاده بود ُ پایش را گذاشت روی ترمز و ایستاد . من و بهروز و راننده سریع از ماشین پیاده شدیم . دهنش کف کرده بود . درست مثل لاک پشتی که نمی تونه خودش و از اون طرف کنه در حالی که زبونش توسط دندوناش له می شد روی زمین افتاده بود . سنگین بود . کمکش کردیم تا بلند شه . نفس عمیقی کشید . راننده از توی صندوق یه بطری آب آورد .
پیر مرد با کلماتی موجه در حالی که صورتش را می شست گفت : الهی هر چی از خدا می خوای بهت بده . داشتم می مردم نیم ساعت روی زمین افتادم کسی بلندم نمی کنه . نشستم کنارش و دستم و گذاشتم پشت کمرش که از عقب نیفته . داشت گریه می کرد : چند روز که خونوادم ولم کردن تو خیابون . از شهرستان آوردنم اینجا ولی رفتن . شما برین به کارتون برسین . مزاحمتون نمی شم . برین خواهش می کنم من شرمنده ام .
رفتیم و سوار ماشین شدیم . قبل از اینکه ماشین راه بیفته پیاده شدم و دویدم دنبالش تا یه مقدار پول بهش بدم . هر چه اصرار می کردم قبول نمی کرد . می گفت من که گدا نیستم . به زور گذاشتم توی جیبش و دویدم سمت ماشین .
داشتم خفه می شدم . نمی تونستم گریه نکنم . این چندمین اتفاق این شکلی این روزای من بود .
رسیده بودیم خیابون انقلاب . بیلبوردا و در و دیوارای خیابون پر بود از جمله ها ُ شعار ها و عکس های حمایت از مردم مظلوم غزه .