آشتی
تقریبا توی این یک سال گذشته ننوشتم. اینجا ننوشتم.
یادم سال گذشته یه چیزی حوالی امروز عصر بود که یه گزارش از جاهای مختلف تهران گرفتمُ از شعبه های اخذ رای و بالاخره دلم و یک دله کردم و به کروبی رای دادم. خوشحالم. خیلی هم ... بعد بارون بارید. ریخت رو شناسنامم. دلم هری ریخت پایین. لنز دوربین هم یه جورایی خیس شد. هوا غبار داشت. دارم عکسا رو نگاه می کنم. می دونستم یه چیزی می شه. توی این یه سال بهترین چیزی که نوشتم گزارش اون روز بود. در طول این یه سال وقت سر خاروندنم نداشتم
و چقدر دلم برای شعرای ناظم حکمت تنگ شده... چقدر دلم برای علاقه هامُ چیزایی که نمی شه دورشون ریخت تنگ شده... دور شدم... ااز خودم.... از اینجا
خوشحالم از اینکه دیگه کسی جز خودم اینجا رو نمی خونه. حالا یه جایی دارم که خودم و بخونم... مرور کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط باهار
|