بچه بودم مادربزرگم قصه یه شاهزاده رو می گفت برامون که وقتی کنار شاهزاده های هفت ملک ملکوت قرار می گرفت یک سر و یک گردن بلند تر بود.

ابامو رو که در کنار دیگر سران کشورهای گروه ۸ توی کانادا دیدم یاد این قصهه افتادم ... تازه جاده سرسبزش شباهتش و بیشتر هم می کرد.

 

نخست: بعد از اینکه حدود ۱۵ سال  از اولین آشنایی شنیداری من توی یه کافه در مورد این شرکت های هرمی می گذشت و تا الان یه مقاومت ۱۵ ساله برای نشنیدن مزخرفاتشون داشتم و بهش می بالیدم. بالاخره پوزم به خاک مالیده شد و ناخونده تو فضاش قرار گرفتم. حس شکست اصلا چیز خوبی نیست...

دو دیگر:  از حدود سی نفری که اومده بودن استخرُ  فقط سه نفر بچه تو آب بودن و بقیه داشتن خودشون و برنزه می کردن.