دردا و دریغا ...
نه می شود شعر گفت و نه ترانه سرود...
هنوز گیجم .
گاها چشم ها چیزهایی را می بینند که حلاجی شان عقلا و منطقا بعید می نماید.
دیروز تعدادی از مدافعان حقوق از دست رفته که هیچ ٬ بر باد رفته زن ساعت ۱۷ میدان هفت تیر
تهران را برگزیدند برای رساندن غوغای درونشان که حالا تبدیل به فریاد که نه ٬ جیغ شده است .
آنها می خواستند حرف بزنند آنگونه که من با تو ٬
تو با دیگران ٬
دیگران با...
ماجرا همین بود و عمل نیز هم .و عکس العمل ها ... وای بر این ملت .مردان و زنان انتظامی ما که قرار
است امنیت را برای من ٬
تو ٬
دیگران و ...
فراهم کنند ٬ رفقامان را آنگونه کتک می زنند که گویی با آنان پدر کشتگی عشیره ای دارند . دیدنی بود
سوختنی .
در کدام فرهنگ و تمدن ٬
در کدام برهه ی تاریخ ٬
کدام عصر ٬
ترازویی حرف را با چماق برابر می داند ؟
کلام را ٬
گفتگو را ٬
با به خاک کشیدن بر روی آسفالت فرزندان وطن تساوی می داند ؟
من سرم درد می کند ریاضیم و منطقم درد می کند .یک نفر مرا کمک کند .من دچار گیجی شده
ام .کمک.
من وطنم رادوست دارم
وطنم را ٬
و ... طنم را ٬
و... تن... من ٬ درد می کند .
می خواهم شعر بگویم . ترانه بسرایم:
فواره های سبز ساقه های سبک بار
جوانه خواهند داد ای یار
ای یگانه ترین یار...
