مرد تنها ...
این نوشته تنها سیلان یک ذهن بیمار و عصیانگر است بی هیچ حذف و اضافه ای .پراکنده و گسسته و به کلام مبدل شده است
امروز از آن روزهایی بود که مدت هاست تجربه اش نکرده بودم.شاید از دوران دبیرستان تا کنون که 23 ساله ام.تلویزیون دیدار ، برنامه ای مستند راجع به فرهاد – یکی از پیامبران سه گانه ام - پخش کرد و هوایی ام کرد و دلتنگ و علاج دلتنگی ام 12 دقیقه مکالمه ی تلفنی با شما بود.مشتاق تر و محتاج تر شدم.آرام نشدم و نبایستی که می شدم.خیلی تاب آوردم بغضم نترکد و گریه ام نگیرد.راستش فکر شما را کردم.گریه هایم را در طول تماشای فبلم کرده بودم.حالا فقط چشم ها نبودند که گریه می خواستند.دست هایم داغی دست هایت را می خواست پدر...
باصدای بی صدا.... مث یه کوه بلند ... مث یه خواب کوتاه...
روزگار بر من چنین می گذرد.خانه شما من حال و هوای آن موقع ها را نداریم.نه مامان هست که غر بزند:- چرا تا این موقع شب بیدار موندی ؟ اونم تو این اتاق سرد...
و نه شما که : - ولش کن بچه رو بزار راحت باشه.و زیر لب که می گفتی : - مث خودم لج بازه.
ومن آنقدر خودت بودم که تولد دوتامان 25 مرداد داغ.
دلم موسیقی می خواهد و شما را.دلم علی را می خواهد.یادت می آید بد جوری سرما خورده بود و قرار بود آن روز نیاید خانه ما .وقتی تلفن زدی و بهش گفتی که بیا برایت شلغم درست کرده ام و علی آمد . آن روز درس و تدریس تعطیل شد و علی تصنیف لیلا خانم را زد و کلی سه نفری کوک شدیم؟درست همان روز بود که علی فیلم غریزه اصلی را برایم آورده بود و من شب وقتی که مامان خواب بود تلویزیون و ویدئو را بردم توی اتاق خودم تا تنهایی نگاه کنم .یکهو سر و کله ی مامان پیدا شد و جیغش هوا رفت که بیا ببین چه فیلمایی نگاه می کنه و شما صدایت را بردی بالا که : شلوغش نکن بزار کارش و بکنه.و فردایش کلی راجع به فیلم حرف زدیم و من فهمیدم که هیچ چیز از فیلم نفهمیده ام .راستی حال علی بد جوری خراب است این را چند روز پیش که SMS رو که قرار بود برای علی ملیحی بفرستم برای علی فرستادم فهمیدم.زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم.دلم هوس باران کرده است...
با دستای فقیر ... با چشمای محروم ...با پاهای خسته ...
چهار شنبه رفته بودم کانون ادبیات .کلی با آقای گودرزی حرف زدم و کلی دعوایم کرد که چرا داستان نمی نویسم و من بهش گفتم که سوژه های عاشقانه ، آن هم نصفه می آید سراغم.گفت حتما کتاب نمی خوانی و گفتم که نه بر عکس تازگی ها خیلی می خوانم .دارم روی یکی از آنها کار می کنم . ای بدک نشد.یاد زیرزمین پر از کتاب افتادم که بویش نشئه ام می کرد .هر وقت می رفتم حداقل 3 ساعت را میان آنهمه کتاب وول می خوردذم و دست آخر با چند تا کتاب می امدم بالا.
دیشب برزیل حذف شد.جام جهانی بدون شما یعنی دیدن فیلم دیالوگ محور بدون زیر نویس.چند شب قبل وقتی بهم گفتی آرزانتین،آلمان و مثل پشه حذف می کنه شاخ در آوردم.یاد جام نود افتادم و یک عالمه فیلم پاناسونیک خام و وظیفه ای که به من محول شده بودضبط فیلم بازی ها .آن فیلم ها به همراه کلی دیگر دارند توی اتاق های بالا خاک می خورند.هنوز هم اعتقاد دارم آرشیو فیلم هایت را کمتر کسی دارد.کلی فیلم دیده ام که باید راجع بهشان با هم حرف بزنیم. وقت داری؟!!!
یادت هست فیلم هایت را به کسی نمی دادی ؟ واگر یکی از فیلم ها یا کاست هایت گم می شد انگشت اتهام تنها طرف من بود.ماهی یک بار همه ی فیلم ها ,کاست ها و صفحه ها را چک می کردی.قلب من مثل گنجشک توی سینه میزد .نوار چگور آهنگت را من بر نداشته بودم در عوض سیمین قانم را داده بودم به فرزاد و تو هرگز نفهمیدی.
شب با تابوت سیا... نشست توی چشماش... خاموش شد ستاره...افتاد روی خاک...
خوش به حال همه ی آنهایی که روزگارشان را با تو سپری می کنند.چقدر جالب است اینکه تو باشی و من و هرکداممان یک طرف رها.آن قدر دلم برایت تنگ می شود که سعی می کنم به تو فکر نکنم .اما مگر می شود ؟خودت بگو می شود؟من پیامبران سه گانه ام را با شما شناختم.روز گار بعد از این هم خلاف خواسته ی من می گذرد.منطق این را می گوید: باقی عمر را هم تو و من در کنا ر هم نباشیم.
من زود بزرگ شدم بابا.شما این راخواستی.می خواستی زود تمام شوم و به آخر برسم ؟ اما هنوز آنقدر کودکم که وقتی با کسی دعوایم می شود فقط و فقط به شما فکر کنم. من با همه دعوایم شده است.همکارم ، بهروز ، مسئولم و حتا شاگردهایم که طفلکی ها تحملم می کنند.فرشاد بد جوری مثل تو برزیلی ست.آرش عاشق داستانهای سور رئال .
سایش هم نمی موند... هرگز پشت سرش...غمگین بود و خسته.. تنهای تنها...
یک چیز غافلگیر کننده.سیاسی شده ام .می خواهم مثل تو باشم .سرم درد می کند برای نترسیدن و جسارت.الان ادعا می کنم اوضاع اخیر را بهتر از تو تحلیل می کنم.عقب مانده ای آقا !صفحه ی اول سال نامه هایم چند سال است که سفید مانده.سال 77:من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است ...
شما هر آنچه را که بایست بدانم به من یاد دادی.اما من نگرانم .نگران پیامبران سه گانه ام که دارند کم رنگ می شوند و کمرنگ و ...
من خسته شده ام بابا.فقط 4 سال و اندی می گذرد و من نگرانم.4 سال و اندی ست که که دیگر جمعه ها کفش هایم واکس نمی خورد.4 سال و اندی ست که توی کوچه فوتبال بازی نکرده ایم که بعد از ظهر سگی ، بیلیارد باز، روح ، خداحافظ رفیق، رگبار و ... را ندیده ایم 4. سال و اندی ست که نمی دانم جک نیکلسون چند اسکار گرفته است .من نگرانم بابا .نگران شما و خودم و پیامبران سه گانمان.من نگرانم نگران بزرگ شدنم و اینکه باید خودم کفش هایم را واکس بزنم...
یه مرد بود یه مرد...
