یک محکوم به اعدام
" خستم کردی این سوین بار که می برمت زیر آب و نمی میری ! "
نگاهی به دیوار های حمام انداخت به نظرش بلند تر شده اند .
" چیه نگاه می کنی ؟ نکنه فکر کردی می تونی فرار کنی ها ؟ نه نه بیچاره از تو گنده تراشم از پا در اوردم ."
بخار حمام بیشتر شده بود و داشت خفه اش می کرد .
" درست شنیدی .شک نکن من رحم ندارم ... باور نمی کنی ؟! ... حالا نشونت می دم ."
میله را دوباره پشت جانور گذاشت و فشار داد .دندانهایش را به شدت فشار می داد . رگ های گردنش بیرون زده بودند . به سرفه کردن افتاد .میله را رها کرد .بریده بریده میان حرف هایش گفت : یه بار جستی ملخ ... ک... دو بار جستی ... م... لخک ... سو...سومی ... تو دستی ملخ...ک ."
سرفه اش که تمام شد گفت :"شماها همه کثافتین .ا حمق های بی نظیر .داری عصبیم می کنی ها تکون نخور !"
به نقطه ای خیره شد . انگار چیزی برایش تداعی شده باشد . صدایش آرام تر شده بود : "می دونی ماها که یکیمون محکوم به اعدام می شه معمولا دارش می زنن. آره معمولا . اما خوب این معمولا گاهی برات آرزو می شه . بلایی سرت میارن که معمولا رو آرزو کنی . تا حالا کسی و که می خواد اعدامش کنن و دیدی ؟! نه ندیدی . طناب دارو که می ندازن گردنش یه لحظه ی ابدی حس می کنه که هیچی در تملکش نیست ۰ هیچی حتا جونش . پاهاش می لرزن و میشاشه به خودش .این و نمی گم که بترسی نه خیالت راحت باشه . اینا چیزایی که گاهی آرزو می کنی . ... دارت می زنم چطوره ؟!... فکر طنابش و نکن . اینجا هرچیزی پیدا می شه فقط مهمه که من بخوام "
کنجکاوانه چیزی را جستجو کرد .
" اون نخ دور لوله به نظرت خوب نمیاد ؟... "
فریاد زد :" نه ؟... پس چی ؟ نکنه می خوای تیر بارونت کنم ؟!احمق بی نظیر ... "
بادهانش صدای رگبار در آورد و خودش را پرت کرد گوشه حمام دست هایش را روی سرش گذاشت و آهسته گفت : "تو بدترین راه و انتخاب کردی ... تیر بارون ... تیر بارون ... ولی من تیرم کجا بود ؟ خودم بهتر می دونم .همین لنگه کفش بهتره حرف هم نباشه .
بلند شد و ایستا .خواست دمپایی جلو در حمام را بیاورد .سرش سنگین شد . نتوانست نفس بکشد . چشمانش را بست تا سرش گیج نرود . پوزخندی زد :"همه ی آلتای قتل من همین لنگ کفشه ... همون اسلحه ."
چیزی را نمی دید .نگاهی به داخل آیینه انداخت .بخارش را پاک کرد .مثل مرده ها شده بود .خیلی زود دوباره بخار رویش را گرفت . تا کنار در چندین بار به دیوار خورد . نتوانست روی پایش بایستد .صدای شر شر آب حالش را به هم زد . بالا آورد . دستگیره در را با توان اندکی که برایش مانده بود گرفت . باز نمی شد .با دمپایی چندین بار به در زد . قصد کرد شیشه را بشکند . نتوانست بدنش می لرزید . لبخند تلخی روی لبانش نشست " تو آزادی جونور ... !
جانور روی سطح آب معلق بود .