ـ به هزار دستانت که پس از آن روایت سر می رود از حوصله مان
تمام که می شود ٬ سرمات که رخنه می کند توی سلول هام ٬ نادر دستش را می برد بالا خیره توی چشم هام که : "زبانش شاعرانه بود استاد . درست است که مخاطب لذت می برد ولی خودتان هم قبول داشته یاشید که این نقص است برای داستان "
***
نگات که توی دم کردگی کوچه گم می شود ٬ آن نگاه تب دار بی رمق و ان دست ها که می رود به سمت دیوار و مشت می شود و بر می گردد ٬ مگر جز تصویر شاعرانه ی تمام شعر های عاشقانه دنیاست ؟
مگر آن درخت انجیر گوشه خانه ی "مارشال " که حالا با خورشید قهر کرده و کز کرده توی خودش ٬همان که عادت کرده بود بنشینیم زیرش و از سر صبح تا دم زرده حافظ بخوانیم که : " ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما ..."
و دست بپیچانی لای طره ی رها شده ام روی خاک و هی تصدق سری که :"حیف این خروار موست که بچپانی زیر آن دستمال و نگذاری آفتاب لم دهد رویشان " جز تکاپوی شعرهای دنیا چیز دیگری ست ؟
آن انار های چهار سال پیش توی طاقچه که حوصله شان سر می رود از روایت هر ساله ی یلدای بدون تو و تنها نیازشان گرد روبی هر چند هفته یکبار است که گاهی فراموشم می شود ٬ جز شعور رسیده ی شعر های عالم است ؟
***
خودم را که توی کلاس پیدا می کنم ٬مثل همیشه حامد صدایش را برده است بالا که : "راوی نباید خودش را جای جنس مخالف بگذارد ٫اصلا توانایی اش را ندارد ."
می گوید که من گفته ام و انگار که وحی منزل باشد
***
مگر آن روز که شیپور جنگ را زدند و قبیله و عشیره و عرب و عجم روز مرگی شان را گذاشتند کنج خانه و سرشان را بالا گرفتند و تنها یک کاسه آب پشت سرشان کوچه را شست ٬ زن و مرد سرش می شد ؟!
مگر ضجه های من که : " نرو . مگر آن حاج آقای ریش تا بند ناف در رفته ٬ توی گزینش پتروشیمی وقتی فهمید زردشتی ای کنارت نگذاشت ؟ "
و تو جواب که : جنگ دیگر روایت انجیل و اوستا و قران نیست که هرکس روایتگر خودش باشد .ناموس است مثل تو مثل آناهید " خاص و عام می شناخت ؟
آناهید . آناهید٬ رویم سیاه خواهرت ـ آناهید ـ گیس هایش را تراشید ٬ چادر به سر آواره کوی شده است . هرکس روایتی می کند ـ به گزاف ـ از جنونش .
دارند می نشانندش سر خوان عقد پسر " اسفندیار مزدک "که اجبار است ٬ که گریزی ندارد .برای آنکه از غم نان کلفتی زن های "حشمت الله خان را نکند .
دستم از چاره کوتاه است .خانه ها خراب شده . باغ مارشال ٬ درخت انجیر و خرما هم .نانمان را توی خون می زنیم و می خوریم . سقف مدرسه ها آوار شده است بر سرمان . این چند نفر هم می شناسیشان .یادگار قدیم انجمنند . خیلی هاشان مثل تو رفتند جنگ و ...
***
سردم می شود .بچه ها رفته اند . از کنج کلاس خاک بلند می شود .پنجره باز است . خنکای باد رخنه می کند زیر پوستم ٬ توی سلول هام...
زرده : دم غروب .