پایت را که بگذاری توی سینما می دانی که قرار است با تمام خوبی ها و بدی ها ، نقد ها وتمجیدها ، بغضی بتمرگد توی گلو و رهایت نکند . فیلمی که این بار رئیس است . فیلمی که کیمیایی در مصاحبه با خبر گزاری هنر گفته است که : این بهترین فیلم من است . این حرف بوی اعاده ی حیثیت می دهد یا توجیه و یا هیچ کدام مهم نیست مهم روایت فیلم و دغدغه های جاری کیمیایی دراین دوره از زندگی اش است که بیش از بیست فیلم در کارنامه اش جا خوش کرده است .

شروع فیلم نمای باز قسمتی از شهر است که زباله ها بر روی هم تلنبار شده اند . زباله دانی که سیامک ، جوان از خود بیگانه ( شمایل ظاهری او مصداق بارز آن است ) و در خود فرورفته ی فیلم را در خود هضم کرده است . حکایت این مسخ شدن را به مرور در میابیم . سیامکی که بارها و بارها در روزمرگی هایمان خماریش و نشئگیش را دیده ایم و اگر قرابتی هم با او نداشته ایم باز هم از سر یاس و تاسف سرمان را تکان داده ایم . سیامکی که نماینده ی نسل سومی ست که ماییم . وام دارعصبانیت ها ، عصیان ها و سرخوردگی هایی که خود آن راباور دارد و هرگز نمی پنداشته و نمی خواسته است که این سرنوشت محتوم را برای خود رقم بزند . بر خلاف سید ، رضا موتوری و قدرت که حوادث بزرگ را خود با نیت از پیش شکل گرفته انجام می دادند و با همان مرام آشنای فیلم های کیمیایی پای تمام آنچه که خود فاعل آن بوده اند مردانه و مستحکم می ایستادند و جور آنچه را که می بایست و می خواستند به وجودش بیاورند می کشیدند و در آخر برای رسالتشان می مردند .

بر خلاف سیامک که اگرچه گلوله هم می خورد اما نسل گلوله و خون نیست . نسل اعتیاد و رقص های مدرن است . نسل هیجان های نا دانسته . نسل عروسک های کوکی ، شادی های ناپایدار و بامدادهای خمار ناگزیر . نسلی که ضامن دارش را گذاشته است توی صندوق خانه ی "خان دایی " و هفت تیر به دست به جنگ آنچه که نمی داند چیست و نمی تواند می رود . به جنگ رئیس و به بهانه ی عشق . برای همین است که وقتی دکتر ( شکیبایی ) می خواهد سیامک را روبه راه کند می گوید : " چرا گوله ؟چرا چاقو نه ؟ " این نسل حتی رمق آن را ندارد که مثل سید خون آلوده و آلوده کننده ی هرویین فروشه ( اصغر ) را بریزد توی درگاه خانه اش .آخر آدم با این همه آدم های شناسنامه دار چه بکند؟ با این روایت های آشنا و بینامتنیت ؟ با این همه رفاقت و آدم هایی که وقتی می خواهند حرف های خوب بزنند می روند کنار همان پنجره ای که روزی قدرت و سید ایستا دند و به نقطه ای دور خیره می شوند و ...

پدری که از همان ابتدا با گام هایش یادآور پدر آشفته ی فیلم تجارت است . همان که آمده بود تا پسر بیگانه از خویشش را نجات دهد ، این بار هم آمده است . اصلا باید که بیاید. مگر سیامک به تنهایی می تواند ؟ مگر سیامک ها به تنهایی توانستد که انجام دهند که انتقام بگیرند و تمام کنند آنچه را که باید برایش پایانی رقم زده شود ؟

سیامک سبک و سیاق آدم های های قدیم کیمیایی را دارد. او پای عشقش آنگونه می ایستد که رضا موتوری ایستاد که قدرت که قیصر پای تعهدش . سعی دارد شرایط را روبه راه کند و بعد ... چه قدر عقده ی این بعدها روی دلمان مانده است .

این نسل عجول است آنگونه که قیصر بود . اما پلیس بازیش امروزی است . نگرانی اش اما شبیه آدم های کیمیایی . برای آنکه شبیه ترهم بشود موهایش را در پایان فیلم می تراشد تا مرد ... نه مردانه تر شبیه شاید قیصر- که موهایش کوتاه بود - برود و انتقام بگیرد . اما به تنهایی که نمی شود باید یکی باشد تا فریادهای سیامک را در قفس که چهار گوشه اش را سگ ها احاطه کرده اند و زنجیر به دست و پا دارد بشنود . اگر به تنهایی می شد که مصیب و صالح با هم نبودند که رفقای ضیافت اصلا نمی آمدند سر قرار دیرینه شان که قدرت ، سید را هوایی نمی کرد . اما پدر چیز دیگری ست پدر ... آه پد ر . باید شانه های پدر باشد که استخوانهای سیامک زیر بار این همه حادثه خورد نشود و نمیرد . باید سرهنگ جاوید باشد تا خون رئیس ریخته شو د باید این رفاقت ها و آدم های خراب رفاقت باشند تا بعدها توی فیلم های بعد گرگ دست پرورده ی رئیس که پس از مرگ او با آرامشی توامان بر روی فرش ابریشمی لم داده است را نابود کنند . آخر مگر رفاقت این آدم ها برای ما که دلمان می نپد برای کیمیایی کهنه می شود ؟

هر دوره ای معلول حقایق عریان خودش است. آخر کجای تنهایی سیامک های امروزه شبیه تنهایی تعریف شده ی داش آکل است ؟ با کدام اصلوب از ارزش هایی حرف میزنند که حالا دیگر نیست و فقط شنیده اند . شاید از پدرانشان .ایراد از کیمیایی نیست که دیگر قیصر زاده نمی شود خاک رخ نمی دهد وسفر سنگ . ما بدجوری زود جلو می رویم . بی هیچ تثبیتی . آخردر کجای این اجتماع هفتاد میلیونی صالح ، مصیب ، قدرت و رضا موتوری فرصت زندگی میابند که کیمیایی راه بیفتد بینشان و کشفشان کند و فیلمشان را بسازد ؟ بگذارید حالا که دارد از درد و بی دردی نسلی می نویسد که ماییم و فرزندن شما ، که حیران و مستاصلیم فیلمش را بسازد . به او زمان بدهید خاطر کیمیایی بدجوری آشفته است . کیمیایی باید که فیلم بسازد تا وقتی که فیلمش را می بینیم بغضی بتمرگد توی گلومان و رهایمان نکند . حاالا اگر اسمش نوستالوژی باشد یا هرچه که شما خوب یا بدش میدانید ...