همیشه از خوندن رمان های رئال کلاسیک که  درد و رنج ها ی آدم ها را دنبال می کنند متنفر بودم . تصورم این بود برای آدمی مثل من که گمان می کند نویسنده است کار بیهوده اما واجبی ست خواندن برخی از آنها . این کتاب ها با آن توصیف های خسته کننده شان کاردیگری جز بر انگیختن عواطف بلد  نیستند .درست بر عکس داستان های کوتاه که مثل یک مدرس عمل می کند . امروز ساعت ۳ بامداد رمان ۴۲۲ صفحه ای بادبادک باز رو تموم کردم .رضا توی وبلاگش گفته بود ارزش خوندن داره . اوایل تابستون یکی از شاگردای کلاس های تابستونی صدا و سیمام که خیلی هم اهل کتابه اون و بهم هدیه داد .

خلاصه مطلب اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت . چند بار گریه کردم و دیشب تا صبح توی رختخواب می غلتیدم و گریه می کردم . یاد بچگی های خودم افتادم . خونه بی بی و صبح های سرد زمستون که مادر مارو می زاشت اونجا و می رفت تا بی بی مراقبمون باشه . یاد درخت های انگور که روی یکی از داربستاش خونه درست کرده بودیم . زیر نور آفتاب لم میدادیم و بیدمشک هایی رو که کنده بودیم می زاشتیم بالای لبمان و ....

بی بی مرده .

درخت های انگور همه خشک شده اند

و برادرم ...

یاد حرف رضا قاسمی می افتم که زندگی همه ی آدم ها بعد از مدتی شبیه رمان ها می شود .