عید خاک
بهار آنقدر برای من زیباست و سترگ که تمام بدبختیام و که این روز ها کم هم نیستن ٬ فراموش می کنم و خوشحالم از اینکه این یکی و ازمون نگرفتن . هنوز هفت سین و داریم و مردم با عشق لباس نو می خرن و همه جا شلوغه . مردم هم ناخواسته مهربون می شن .
این که می گم نگرفتن اصلا ربطی به حرفای سیاسی نداره منظورم دقیقا سرچشمه ی اون یا مقلب ا ل... بی ربط که نه تنها هیچ سنخیتی با هفت سین نداره بلکه گور بابای ما و تمدن و آب بسته ـ قرن هاست ـ .
به هرحال همیشه اسم نوروز که میاد یاد اون شعر شاملو می افتم : بهار خنده زد و ارغوان شکفت ... بهار بدون این شعر و این شعر بدون بهار معنی نداره . ولی امسال ویژه نامه ی اعتماد توی همون صفحه ی نخست یه مطلب بسیار زیبا از حمید رضا ابک چاپ کرده بود که به نظرم عالی اومد و حسابی دلم گرفت :
نوشت بهار ٬ قلمش ایستاد
نه سبزی به چشمش آمد و نه خرمی
نوشت نوروز ٬ نشد
اصلا چه فرقی داشت امروزش با دیروز
نوشت سال نو ٬ غمش گرفت
حال و روز که نو نباشد ٬ سال و ماه چه تفاوتی میکند
دیوان حافظش را باز کرد
ما آزمودیم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
بلند شد ٬ خیره ماند و رفت
بیرون ٬ سپیده دمان تمام مردم یک شهر
آرزو هایشان را بر سر تنگ بلور ٬ قسمت می کردند
انگار نه انگار که اینجا ٬ مردی در آستانه ی یک حیرت عظیم
بی حرف و آرزو به میهمانی عید خاک می رود .