صبح زنگ می زنم به خانم مجیدی کلی تحویل می گیره که داره کارهای مجله تموم می شه رفته برای نمونه خوانی و تا سه روز دیگر می رسونه دستم و تو را به خدا خیلی گیر نده که مطالب از ۵۷ صفحه بیشتر نشه . این ها خودشان دکتر و این حرف ها هستن بلدن ویراستاری کنن . اگر امروز تو شورا تصویب بشه صفحه ی اندیشه مال خودته

زنگ می زنم به آقای سرمدی موبایلش رو جواب نمی ده . بعد از چند بار تماس می گه مطالب رو ببرید چاپخونه خودم تحویل می گیرم .

زنگ می زنم به آقای احمدی می گه تا قبل از ۱۵ برسونید دستم .

خانم شریفی توی دفتر مجله نیستن . یعنی گمانم شنبه ها کلن کسی اونجا نیست از آنجایی که رویم نمی شود بعد از هزار سال زنگ بزنم به موبایلش تا فردا صبر می کنم .

فاطمه خانم قراره ملاقات با مدیر روابط عمومی گذاشته و قرار ه فردا با ریحانه بریم پیش خانم قلعه

الهام زنگ می زنه که فردا قرار بذاریم با آقای ... فیلم ها را بدم بهشان و کتاب ها رو بگیرم و ببینیم آقای ... چه پیشرفت هایی داشته ( جدا خوش به حالش )

بهروز می گه شرکت داره از گاز پولش و می گیره و باید کتاب گاز و بنویسم و دنبال یه تصویر گر بگردم .

به حسن قول دادم تا آخر هفته سه تا مقاله حد اقل برسونم دستش

۱۴ امتحانام شروع می شه

ساعت یک بهنود زنگ زده می گه اگه بهروز ماشین و بده پول جور کن با نازی بیایم بریم شمال تا آخر هفته . منم می گم عالیه ... حرف نداره ...

نخست: شبا کابوس می بینم باور می کنی؟