شلوغی جات
زنگ می زنم به آقای سرمدی موبایلش رو جواب نمی ده . بعد از چند بار تماس می گه مطالب رو ببرید چاپخونه خودم تحویل می گیرم .
زنگ می زنم به آقای احمدی می گه تا قبل از ۱۵ برسونید دستم .
خانم شریفی توی دفتر مجله نیستن . یعنی گمانم شنبه ها کلن کسی اونجا نیست از آنجایی که رویم نمی شود بعد از هزار سال زنگ بزنم به موبایلش تا فردا صبر می کنم .
فاطمه خانم قراره ملاقات با مدیر روابط عمومی گذاشته و قرار ه فردا با ریحانه بریم پیش خانم قلعه
الهام زنگ می زنه که فردا قرار بذاریم با آقای ... فیلم ها را بدم بهشان و کتاب ها رو بگیرم و ببینیم آقای ... چه پیشرفت هایی داشته ( جدا خوش به حالش )
بهروز می گه شرکت داره از گاز پولش و می گیره و باید کتاب گاز و بنویسم و دنبال یه تصویر گر بگردم .
به حسن قول دادم تا آخر هفته سه تا مقاله حد اقل برسونم دستش
۱۴ امتحانام شروع می شه
ساعت یک بهنود زنگ زده می گه اگه بهروز ماشین و بده پول جور کن با نازی بیایم بریم شمال تا آخر هفته . منم می گم عالیه ... حرف نداره ...
نخست: شبا کابوس می بینم باور می کنی؟