سید کریم چشم می خواباند که : حوری جان رخت ها را که پهن کردی بالا غیرتا تشت را از روی مهتابی بردار . صلاه ظهر است آفتاب خیر ندیده لب و لوچه تشت را میکند عینهو دهن پسر آمیز ابوالحسن . خراب می شود حالا با این کمر علیل کی می تواند برود  زیر گذر  " چش کت ها " تشت نو طلب کند ؟ ... حوری ریسه می رود و رخت ها را پهن می کند .

 ***

آفتاب خزیده است بر سوک دیوار و لم داده است روی تشت . گربه برای چندمین بار بی خبر از همه جا خوابیده است روی خرت و پرت های سید کریم .

سید کلید بر در می اندازد چشمش خیره می شود به در که : پیشته خدا مرگ داده ی سگ صاحاب ...

می رود و تشت را چپه می کند و زیر لب نجوا که : خدا رحمتت کند حوری جان استخوان هایت را هم خاک خورده آنوقت این تشت بی صاحاب ...

سید کریم می رود و رخت های چند روز آفتاب خورده  را از روی بند جمع می کند .

چش کت ها : چشمان ریز

سوک : سه کنج

 

نخست : در طول روز حتما یک بار رو از مترو استفاده می کنم . خیلی دلم می خواد همین جا یا یه بلاگ دیگه  " خاطرات یک مسافر شهری " یا  " روز نبشت های یک مسافر " رو بنویسم . آدم اطرافش رو نگاه که می کنه  کلی موضوع دور و برش ریخته که فقط باید یکی بیاد و اونا رو جمع کنه.

دو دیگر : یه بار گفتم که من مثل دایی جان ناپلئون می مونم و به همه چی شک دارم و می گم اینم کار اینگلیساست اما با این وجود آفرین به عادل فردوسی پور .

سه دیگر : دلتنگی دیگه کارشم می شه کرد ؟