روز مرگی
***
آفتاب خزیده است بر سوک دیوار و لم داده است روی تشت . گربه برای چندمین بار بی خبر از همه جا خوابیده است روی خرت و پرت های سید کریم .
سید کلید بر در می اندازد چشمش خیره می شود به در که : پیشته خدا مرگ داده ی سگ صاحاب ...
می رود و تشت را چپه می کند و زیر لب نجوا که : خدا رحمتت کند حوری جان استخوان هایت را هم خاک خورده آنوقت این تشت بی صاحاب ...
سید کریم می رود و رخت های چند روز آفتاب خورده را از روی بند جمع می کند .
چش کت ها : چشمان ریز
سوک : سه کنج
نخست : در طول روز حتما یک بار رو از مترو استفاده می کنم . خیلی دلم می خواد همین جا یا یه بلاگ دیگه " خاطرات یک مسافر شهری " یا " روز نبشت های یک مسافر " رو بنویسم . آدم اطرافش رو نگاه که می کنه کلی موضوع دور و برش ریخته که فقط باید یکی بیاد و اونا رو جمع کنه.
دو دیگر : یه بار گفتم که من مثل دایی جان ناپلئون می مونم و به همه چی شک دارم و می گم اینم کار اینگلیساست اما با این وجود آفرین به عادل فردوسی پور .
سه دیگر : دلتنگی دیگه کارشم می شه کرد ؟